زندگانی اینست که تو مانی و غم من که دراین سفسطه
بازار کلان است غم و شادی و خرم به کسی میگویند که
در جنون ثانیه ها خیانت نمیکند و در اشتباه مانده ایم در
این بیراه ها و چون میخوانیم به جرم جنون بر دار میکشند
پیکر بی جان رااین خداوند کجاست که چنین خاموش
است از بی ربط ترین خاطره ها را باید به بهایی بفروخت
آخر این دوز و کلک ها به کجا خواهد رفت من ز اسلام
و مسلمانی و دین بیزارم؟ پس چرا این همه با خرد ریا
کاری ماست این همه مست به می از چه چنین عریانند
من ز باد سحر از باد صبا پرسیدم نعره زد که صبا مرد کجا
بادش باد.
کجا بادش باد
کجا بادش باد
من در این سفسطه بازار در این نقره سرا
عریانی لبخند تو
را میخواهم
.(قــــــــــــــــــــــــرآن صامــــــــــــــــت)
(م.ن)
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 17:52  توسط looti
|
