
دلم هوای نوشتن کرده بود امروز
باد و بارانی بود اندرونی دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ...
اين از اين
برای که بنويسم خب ؟
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برای ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم :
سلام محبوب من
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
سلانه سلانه قد می کشد از پشت تمام دورها
و چقدر نزديک می شود
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی به پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت
تو تمام توی منی
اگر می بينی چشمم به در می ماند
نه اينکه يادم رفته تو هستی
که می دانم هستی در کنارم
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی
و برود
و بگويد کسی نيايد
معبود من
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی
گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
تو مستی شراب منی
مطلوب من
سرم را گاهی بگير بين بازوانت
نکند يادت برود
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
که سخت نيازمند توام
مثل بغض بسته می شوی گاهی
ببارانم
گناه من چيست که در حسرت باريدن بخشکم
تو بايد مرا بارور کنی
از تمام خواستن هايم
تو خيلی خوبی
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
مهربان من
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود
يادت نرود
ان تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد
چون می دانی
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو
تو چقدر مهربانی
مواظب خودت باش
...
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
من پر از چيز نوشتنم
مثل آبشار که هر چه می ريزد تمام نمی شود
باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خواب با نفس های عميق می چسبد .
باد و بارانی بود اندرونی دلم
و صدای چند کلاغ و جير جيرک
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
خب ...
اين از اين
برای که بنويسم خب ؟
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برای ؟
يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
پر شدم از شوق برای نوشتن
دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم :
سلام محبوب من
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
سلانه سلانه قد می کشد از پشت تمام دورها
و چقدر نزديک می شود
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
معشوق صبور من
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی به پيشم
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
اگر تو نبودی تو معنی نداشت
تو تمام توی منی
اگر می بينی چشمم به در می ماند
نه اينکه يادم رفته تو هستی
که می دانم هستی در کنارم
منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی
و برود
و بگويد کسی نيايد
معبود من
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی
گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
تو مستی شراب منی
مطلوب من
سرم را گاهی بگير بين بازوانت
نکند يادت برود
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
که سخت نيازمند توام
مثل بغض بسته می شوی گاهی
ببارانم
گناه من چيست که در حسرت باريدن بخشکم
تو بايد مرا بارور کنی
از تمام خواستن هايم
تو خيلی خوبی
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
مهربان من
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود
يادت نرود
ان تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد
چون می دانی
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو
تو چقدر مهربانی
مواظب خودت باش
...
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
من پر از چيز نوشتنم
مثل آبشار که هر چه می ريزد تمام نمی شود
باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خواب با نفس های عميق می چسبد .
تراوشات ذهنی
اثر م.ن(آمین)
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 6:38  توسط looti
|
