+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 14:53  توسط looti
|
تو عزیز د لمی
دیرهنگام بدیدارت آمدم
آندم که ماه شرمگینت بود
وستاره در گامهایت میگریست
و ضمیر تاریکی ، لبریز از خواستنت بود.
گفتم بخوانمت بنام
آوازی ، پر از سکوت،
از دیدگانت فرو ریخت
و جهان ، سبز شد، سبز سبز
مثل تمامی فصول یادهای پرگل من
مثل چراغ روشن مصلای حافظ،
درهنگامه ی گل افشانی اش
و مثل بسر باز آمدن جاودانه ی سعدی
به باغستان شیراز...
و نامت
بر زبان همه ی چلیپائیان تاریخ جاری شد
آندم که پیکرهستی را
در مهتاب رهائی میشستی
و گونه هایت از بوی شبنم آزادی
لبریز بود.
تو عزیز دلمی
دیر هنگام شناختمت
آنگاه که دستانم عصائی
و دیدگانم چراغی را می جستند
و تو
همسفر پیرانه سرم شدی ،
در کوره راه های شبانه ی بی فرجام .
دلم ،
میان نبض دستانت جوانی گرفت
گفتم با تو میروم
تا صبحستان همیشه ی یک آرزو:
آن یاد گار صد ساله ی هزاره های بی پایان ،
آن آرزوی مسافر از جنگل تا کیوان ،
با تو میروم
بی هراس از شب و تنهائی .
تو عزیز دلمی
دیر گاهانست ؟
چه باک ، دغدغه ای نیست
این شیب و فراز را میروم
با آن امید که درمیان لبانت می شکفد،
با ترانه ی توا نستن
که از باغ دهانت جاریست
و سرودی که در دلم جوانه میزند
و جهانم را مست و سر انداز می سازد.
با تو میروم
تا نگارستانی
که عاشقانش ،
حافظانه، ندانستند
میانه ی میدانش
سر و دستار کدام اندازند.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:29  توسط looti
|
اينجا كه نشستهام پيراهن ندارم، اما سردم نيست.چند روز است اينجا هستم؟ نميدانم. اولها با رفتوآمد آفتاب حسابش را داشتم. هربار كه آفتاب را ميديدم روي ديوار يك خط ميكشيدم. ديوار دورم را چندبار دور زدهام.چند روز پيش وقتي ديگر چشمم هيچ كجا را نميديد خواستم بخوابم. جا كمي تنگ بود. پايم را به ديوار زدم و سرم را كف زمين گذاشتم. هيچوقت آنطوري به آسمان نگاه نكرده بودم. سياه سياه بود. از آن گذشته خيلي دلتنگ بود. دعا كردم كه شايد ببارد. به آسمان گفتم اگر گريه كني دلت باز ميشود!دلم براي آسمان شور ميزد.آخر دمدمههاي صبح بود كه باريد. زياد نبود. فقط چند قطره از آن حلقه پائين آمد. اولين قطره افتاد روي دستم. يكهو از خواب پريدم. بعد، چند قطرهي ديگر افتاد روي صورتم نميدانم آنها سرد بودند يا صورت من آنقدر داغ بود.بعد اينكه آسمان دلش باز شد، من خودم گريه كردم. گريه كردم تا دلم مثل دل آسمان باز شود. يكخورده باز شد. اما باز هم گرفت. وقتي گرفت كه يك سِهره نشست كنار لبهي حلقه.چند بار همينطور كه او تكان ميخورد دلم لرزيد. گفتم نكند او هم بيفتد اينجا پيش من اينجا كه پنجره ندارد تا آنرا باز كنم و سهره را در هوا آزاد كنم.شبها گاهي با او گاهي با ماه حرف ميزنم. من و ماه و سهره ميشويم سه نفر. ماه هم با اينكه خيلي از شبها خودش را آرايش ميكند و خيلي قشنگ ميشود ولي خيلي دلتنگ است. من هميشه احساس ميكنم تو ماه هم چند تا چاه هست. تو هر چاه هم يك زنداني. براي همين هم ماه اين قدر دلتنگ است.صداي زنگ كاروانها هميشه من را از خواب بيدار ميكند. صدايشان را از دور هم ميشنوم. حتي از زنگ آنها ميفهمم كه چند نفر هستند؟چند روز است تو راه هستند؟ چقدر تشنهاند؟ ديشب به ماه گفتم كه اين قدر به آسمان ناز نفروشد. مثل يك دردانهي لوس خودش را تو حرير قرمز نپوشاند. و اين قدر با كرشمه تو آسمان ول نگردد. به ماه گفتم به اينهمه ستاره نگاه كن كه تو شب ميسوزند و هيچ ادعايي ندارند. منهم مثل تو بودم. محبوب پدرم بودم. بهترين رختخواب را داشتم و غذاهاي خوب ميخوردم. كلي هم ناز و افاده داشتم كه پسر فلانيام! ولي وقتي افتادم تو چاه خيلي چيزها فهميدم. آدم وقتي تو چاه ميافتد، ميفهمد كه كاروان يعني چي؟ صداي چاوشها عين صداي سهرههاست. من الان بيشتر از هر چيز از صداي زنگ كاروانها خوشم ميآيد. بخصوص اگر كارواني باشد كه بيشترش برده باشد. نميداني با چه سوزي آواز ميخوانند. انگار صدتا سهره تو حنجرهشان با هم ميخواند. دلم ميخواهد بروم تو آنها. اين كه زندگي نشد،در حاليكه بردهها آنطرف روي زمين ميخوابند. جيرهشان كم است. اگر هم حرف بزنند بردهفروشها شمع آجينشان ميكنند. سرشان را مثل يك حيوان ميبُرند. يا مياندازنشان به جان هم تا مثل دوتا گرگ همديگر را پاره كنند. بعد براي يكيشان دست ميزنند و هورا ميكشند.آخرسرپسماندهي شامشان را هم بهشان ميدهند. حالا ماه برگشته. يك ستاره هم كنارش سوسو ميزند. يك فوج سهره هم تو ماه دارند آواز ميخوانند. ماه مست شده است. من هم، اينجا مست مستم. صداي آواز سهرهها تا اينجا ميرسد. چشمهايم را ميبندم. دلم ميگيرد. چقدر خوب بود كه منهم با آنها ميتوانستم بخوانم! پر بكشم و تا ماه بروم. آي ماه! آي سهرهها! من دلم گرفته است. ميخواهم آواز بخوانم. ميخواهم تو ابرها غوطه بزنم. ميخواهم تن سرد و يخزدهي ستارهها را ببوسم. از تنهايي اينجا، اين چاه ويل، دلم گرفته است. يك كسي هست صداي من را بشنود؟ ميخواهم دلم مثل دل آسمان باز شود. ميخواهم ببارم.سهرهها بلند ميشوند ماه را ميپوشانند. بعد هر كدامشان به سمتي ميروند. يكيشان ميآيد لب حلقهي چاه مينشيند. مثل همان دفعه سر و سينهاش ميجنبد. دلم ميريزد. فرياد ميزنم هي! مواظب باش نيفتي تو چاه! سهره شروع ميكند به آوازخواندن. دلم باز ميشود. گريه ميكنم و ميپرسم كه سهرههاي ديگر به كجا رفتند؟ سهره باز هم ميخواند. صداي سهرهها، از چاههاي ديگر بلند ميشود! منهم با همهي سهرههاي عالم ـ كه الان دارند ميخوانند. شروع ميكنم به خواندن. خلاصه شده از "دفینه آنسوی هاویه" متن کامل
یه شب ماه میاد...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:26  توسط looti
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 14:25  توسط looti
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 14:24  توسط looti
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 14:24  توسط looti
|